قصّه‌ي شانه به سر
سلام دوستان عزيز ، امروز با يك قصه ي قشنگ قرآني مهمان دلهاي نوراني شما هستيم . راستي بچه ها ، آيا تا به حال شانه به سر ديده ايد ؟
بله، يكي از پرندگان بسيار زيبا و جالب ، شانه به سر است كه در زبان عربي به اين پرنده « هدهد » مي گويند . اين پرنده كمي كوچكتر از يك كبوتر است و تاج قشنگي شبيه دندانه هاي شانه بر سر دارد .
يكي از كارهاي جالب هدهد اين است كه مي تواند از فاصله اي دور ، هر جا كه آب باشد ، پيدا كند .
بچه هاي عزيز ، شما حتماً نام حضرت سليمان را نيز شنيده ايد . حضرت سليمان از پيامبراني هستند كه غير از مقام عالي پيامبري ، خداوند قدرت حرف زدن با حيوانات ، استفاده از نيروي باد و فرمان روايي بر جنّ ها كه گروهي از موجودات جهان هستند را به او داده بود . او پادشاهي بود كه از نظر حكومت و ثروت در تمام دنيا نمونه بود . و كشوري حاصل خيز و پهناور( كه فلسطين و قسمتي از كشور سوريه ي امروزي است ) داشت . امّا با اين همه مال و قدرت يكي از بهترين بندگان خدا بود .
و امّا داستان شانه به سر :
حضرت سليمان ( عليه السلام ) ، در يكي از مسافرت هاي خود به همراه لشكريان ، حركت مي‌كرد . آنها در طول سفر نياز زيادي به آب داشتند . براي جستجوي آب ، شانه به سر مي توانست به آنها كمك كند و وظيفه اش اين بود كه بين پرندگان ديگر باشد .
حضرت سليمان به پرندگان نگاه كرد ولي شانه به سر را نديد . او براي انجام وظيفه در جايش نبود و همه‌ي سربازان حضرت ، احتياج به آب داشتند . حضرت سليمان فرمود : « اگر هدهد براي غيبت خود دليلي درست نياورد ، او را به سختي تنبيه مي‌كنم يا سرش را مي برم » .
چند لحظه بعد شانه به سر كه به مكان دوري پرواز كرده بود ، از راه رسيد و چون متوجه ناراحتي حضرت سليمان شد پيش آن حضرت آمد و گفت : « من خبري دارم كه تو از آن اطلاع نداري و براي تو از كشور سبأ خبر مهمي آورده ام .
من در آنجا زني را ديدم كه پادشاه آن كشور بود و خيلي قدرت و مقام داشت و تخت پادشاهي خيلي بزرگي هم در قصر او بود .

 امّا او و مردم كشورش به جاي خداوند ، خورشيد را مي‌پرستيدند و شيطان آنها را بطوري فريب داده بود كه فكر كنند پرستيدن خورشيد كار خوبي است و آن خداي مهربان كه صاحب همه‌ي چيزهايي كه در آسمان ها و زمين است و از همه‌ي دنيا خبر دارد را نپرستند »
حضرت سليمان كه حرف هاي شانه به سر را شنيد ، ديگر او را تنبيه نكرد و فرمود : « ما درباره‌ي حرف تو تحقيق مي‌كنيم تا ببينيم راست مي‌گويي يا دروغ »
دوستان ، فكر مي كنيد حضرت سليمان چه كار كردند ؟
آن حضرت نامه‌اي به پادشاه كشور « سبأ » نوشت و به شانه به سر گفت : « اين نامه را پيش پادشاه آن كشور( كه نام او بلقيس بود ) ببر و در گوشه‌اي مخفي شو ببين چه مي‌گويند » .
شانه به سر زيباي قصّه‌ي ما پر كشيد و رفت و رفت تا به كشور سبأ رسيد . و همان طور كه حضرت سليمان گفته بود ، نامه را در قصر بلقيس گذاشت . مي‌دانيد در آن نامه چه چيزهايي نوشته شده بود ؟
نامه‌ي سليمان كه با « بسم الله الرّحمن الرّحيم » شروع مي‌شد اين گونه بود :
« اين نامه از سليمان است . به نام خداوند بخشنده ي مهربان .
خودتان را برتر از من ندانيد و به حرف من گوش دهيد و تسليم من شويد ( دين من را قبول كنيد ) . »
بلقيس ، بزرگان مملكت و وزيران و فرماندهان جنگي خود را صدا زد و به آنها گفت :‌ « نامه‌ي مهم و عزيزي از سليمان به من فرستاده شده است . به نظر شما چه كار كنم ؟ »
دوستان عزيز ، اين را هم بدانيد كه بلقيس درباره‌ي سليمان قبلاً چيزهايي مي‌دانست .
آن‌ها گفتند : « ما خيلي قوي هستيم و مي توانيم بجنگيم . امّا هر چه شما بگوئيد همان را انجام مي‌دهيم » . و با اين جمله مخالفت خود را با درخواست سليمان اعلام كردند .
بلقيس كه مي‌دانست جنگ و خونريزي چه عاقبت بدي دارد ، و از طرفي با سليمان كه آن همه قدرت دارد نمي‌شود مبارزه كرد ، با جنگ مخالفت نمود و گفت : « پادشاهان ، وقتي به كشوري حمله مي‌كنند ، آن را ويران مي‌كنند و بزرگان آن كشور را ذليل و خوار مي‌سازند . من صلاح مي‌دانم كه براي آنها هديه‌اي بفرستيم ببينيم از طرف سليمان چه پاسخي براي ما مي‌آورند . »
دوستان ، به نظر شما چرا بلقيس اين تصميم را گرفت ؟
بله ، چون مي‌خواست بفهمدكه سليمان واقعاً پيامبر است يا پادشاهي زورگو . چرا كه پادشاهان از مال و هديه خوششان مي‌آيد ولي پيامبران اين گونه نيستند .
بلقيس هديه‌ها را كه شايد مقدار زيادي جواهر گران بها و چيزهايي ديگر بود و با چندين شتر حمل مي‌شد ، به همراه چند نفر از بزرگان دربار خود نزد سليمان فرستاد .
امّا شانه به سر قصّه‌ي ما زودتر از آنها خود را به سليمان رساند و همه‌ي چيزهايي كه شنيده بود را به او گفت . فرستادگان بلقيس پس از مدتي كه در راه بودند ، با هديه‌هاي خود وارد قصر بزرگ و زيباي حضرت سليمان شدند ، امّا حضرت سليمان هديه‌ها را نپذيرفت و فرمود : « آيا براي من هديه مي‌فرستيد ؟ آنچه را كه خداوند به من داده است از هديه‌هاي شما خيلي بهتر است . شما فكر مي‌كنيد اين ها خيلي ارزش دارد ؟
برگرديد كه من لشكري بزرگ به جنگ آنها خواهم فرستاد لشكري كه توان مبارزه با آن را ندارند و آنها را با بدبختي از سرزمين خود بيرون كنند . »
دوستان خوب ، فرستادگان بلقيس ، ناراحت به طرف پادشاه برگشتند و ماجرا را براي او تعريف كردند . بلقيس كه مي‌دانست نمي‌تواند با سليمان ، با آن همه قدرتش بجنگد ، تصميم گرفت اين بار خودش به همراه عده‌اي از درباريان به طرف كشور حضرت سليمان حركت كند ، و درباره‌ي او بيشتر تحقيق كند .
امّا حضرت سليمان از آمدن بلقيس با خبر شد و براي اينكه پيامبري خود را به پادشاه كشور سبأ نشان دهد، تصميمي گرفت . اگر گفتيد چه تصميمي ؟
آن حضرت ، ياران و لشكريان خود را از انسان و جنّ جمع كرد و گفت : «كدام يك از شما مي‌تواند قبل از آمدن بلقيس تخت پادشاهي او را پيش من بياورد ؟ »
عجب ! مگر آوردن تخت بزرگ بلقيس كار ساده‌اي است ! آوردن تخت يك پادشاه از هزاران كيلومتر آن طرف تر ؟
يكي از جن‌هاي نيرومند گفت : « من مي‌توانم پيش از آن كه تو از جايت بلند شوي آن را نزد تو بياورم » . امّا يكي از وزيرهاي حضرت سليمان كه انساني با ايمان و دانا به نام « آصف بن برخيا » بود گفت : « من مي‌توانم پيش از آن كه چشمت را بر هم بزني آن را نزد تو بياورم »  
خلاصه ، آن انسان با ايمان و دانشمند ، تخت پادشاهي بلقيس را با قدرت خداوند در قصر حاضر كرد . حضرت سليمان از اين لطف تشكر كرد و دستور داد تا يكي از قصرهاي جالب را براي ورود بلقيس آماده كنند . البته خود سليمان هم مي‌توانست تخت بلقيس را به قصر بياورد امّا مي‌خواست وزيران خود را امتحان كند .
وقتي بلقيس بعد از چند روز كه در راه بود به شهر سليمان وارد شد ، حضرت از او استقبال كرد ، او را كنار تختش كه كمي هم در آن تغيير داده بودند برد و فرمود : « آيا اين تخت تو نيست ؟ »
بلقيس گفت : « مثل اين كه همين است » و فهميد كه حضرت سليمان با قدرت پيامبري خود اين كار را انجام داده است . سپس او را به قصري كه با شيشه هاي بلوري ساخته شده بود برد . بلقيس فكر كرد كه زير اين قصر ، آب جاري است به همين خاطر لباس خود را بالا گرفت كه خيس نشود . حضرت سليمان به او گفت : « اين قصري است كه از شيشه ي بلوري ساخته شده است » .
بلقيس كه مي‌دانست هيچ پادشاهي قدرت اين كارهاي عجيب را ندارد ، به حضرت سليمان ايمان آورد و گفت : « پروردگارا ، من به خودم ستم كردم كه سال ها از پرستيدن خداي واقعي دور بودم و اكنون به حرف سليمان گوش مي‌دهم و از خداي جهان اطاعت مي‌كنم » .
بچه‌هاي عزيز ، شانه به سر از اين ماجرا و از اين كه توانسته بود كمك كند تا پادشاه يك كشور خداپرست بشود و از گمراهي نجات پيدا كند بسيار خوشحال بود .
آيا شما هم دوست داريد كاري خداپسندانه انجام بدهيد و خوشحال شويد ؟

پایان قصه شانه به سر

نویسنده :سید حیدر شاهزیدی

منبع آموزش تخصصی قرآن کریم

http://www.samenquran.ir/